ما را چه شده است؟ تصویر فوق تنها نمایی کوچک است از خرابکاریهای بزرگ ما به راستی ما را چه شده؟
این عکس مربوط به مسیر بین روستای مصر و فرحزاد است. خیلی قبل تر ها زباله ها مختص کلان شهر هایی چون تهران و مشهد و … بود. کم کم برای فرار از آلودگی ها شهرنشینانی چون تهرانیها به دربند و درکه پناه می بردند؛ دریغ از اینکه چندی بعد کسی رغبت حضور در آن محیط راهم نداشت.
نوبت به جنگل و دریای شمال شد و بعد هم جنگل ابر و قله ی دماوند و … و حالا این کویر است که برایش گریزی نیست جز تن دادن به تراژدی زباله والبته این همه ی ماجرا نیست. باید ازنادانی عده ی کثیری از مسئولین بگویم. انسانهایی گردشگر نما زباله می ریزند و عده ای مثلا با شعور که در راس کارند برای ساخت و ساز های کاملا غیر اصولی اقدام به تخریب می کنند.
باز هم نمونه ای کوچک از ویرانی های تاسف بار مسئولین تخریب قبرستان قدیمی جندق با چند مقبره و تبدیل آن به زمینی بایر که در آینده قرار است به فضای سبز تبدیل شود. به این اینها را هم اضافه کنیم: تخریب سنگ خارای روبه روی قلعه ی ساسانی جندق، تخریب آب انبار یغما و گنبد هشت در در گذشته و البته به همت شورای مصر و بخشداری منطقه ساخت بلوار در وسط خیابان مصر. این خیابان را می توان در زمره ی عریض ترین خیابان ها در روستاهای کویری دانست؛ چرا که ۱۳۰ سال قبل بنیانگذار مصر همان یوسفی که چوپانی آینده نگر بود این خیابان را در نظر گرفت اما افسوس و هزاران افسوس از ندانم کاری هایمان…
پیشنهاد می کنم به شهرداری جندق و به دهداری مصر و فرمانداری خور که نمای بیرونی ساختمانها را متعلق به خود بدانند و با نظارت آنها مالکین را تشویق به نماهایی چون کاهگل کنند به این ترتیب ظرف چند سال آینده شاهد حفظ اصالت این روستاها و شهرها خواهیم بود.
و اما سوالی از شما؟به نظرتان سی و پنج سال پیش پروفسور رجبی از جندق چه دیده که اینطور می نویسد: سی و پنج سال پیش، پس از فراغت از ترجمۀ کویرهای ایران از سون هدین، با آغاز بهار سری زدم به کویر بزرگ نمک که در آن بهار به سفرهای مکرر انجامید. به گمانم همسرم و من و یکی از دانشجویانم به نام کورش وحدتی که دیگر خبری از او ندارم از نخستین کسانی بودیم که قدم به راه کاروان های قدیم نهادیم. حاصل این سفر کتاب جندق و ترود دو بندر فراموش شدۀ کویر بزرگ نمک بود. این سفر چشم انداز حیرت انگیزی را در برابر چشمانم گشود که سی و پنج سال از شکوه زیبایی های آن تغذیه کردم. آن روزها جندق در حاشیۀ جنوبی و رشم در دامنۀ شمالی از زیباترین آبادی هایی بودند که در ایران دیده بودم. روز پنجم فروردین امسال (۱۳۸۸)نیز هوس کردم تا باری دیگر دیدار را تازه کنم و چون عاشقی شیفته با تب عشق به دیدار معبود شتافتم. نه در رشم پیاده شدم و نه در جندق رغبت توقف دستم داد! ویرانه، پلاستیک، آهن و آلومینیوم همۀ چشم انداز را به تصرف خود درآورده بود. شگفت انگیز اینکه این تجاوز به کمک مردم انجام پذیرفته بود. درهای آهنی کوچههای منقرض را در اختیار گرفته بودند و هممیهنان عبوری شیشههای نوشابهها و کیسههای پلاستیک آذوقههای خود را و پوشکهای کودکانشان را بیرحمانه از پنجرۀ اتوموبیلهایشان به هر جای ممکنی بارانده بودند. و در بیابانها تا چشم کار میکرد شیشههای نوشابه در زیر خورشید درخشان و آسمان نیلگون ایران برق میزدند و کیسههای پلاستیک بر سر بوتههای نحیف در اهتزاز بودند. سی و پنج سال پیش در رشم گورستانی دیده بودم به نام ایراج (ایرج). از آن دورهای پیش از اسلام و سدههای نخستین دورۀ اسلامی. با یک چهارطاقی بسیار زیبا در میان. از این گورستان و چهارطاقی هم نه نشانی! هنگامی که معبود زیبایم را ترک میکردم، خوشحالتر از روزی بودم که دیده بودمش!